تبلیغات
روستای زیرک آباد - خاطرات جبهه قسمت اول

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

خاطرات جبهه

بسمه تعالی

« خاطراتی از دوران دفاع مقدس »

اوایل انقلاب(دوران جنگ)وقبل ازاستخدام درروستاكشاورزی می كردیم یك روزبه صحرارفتم تاببینم كی آب به  ما می رسددیدم آب دست شهید حسینائی(شورای محل) است آب راتحویل گرفتم وهنگام برگشت دیدم موتورماكه( صدژاپنی) نوبودنیست ولی موتورحسینایی (كه80یاماهابود)هست باخودگفتم حتماموتورآنها مشكلی داشته وچون كارضروری داشته باموتورمارفته ولی وقتی هندل زدم بااولین هندل روشن شدآمدم به ده دیدم توی كوچه عده زیادی دورحسینایی راگرفتندواودررابطه بااختلافات آنهانظرمی دهددر این حین من جلورفتم وازاوسوال كردم كه موتورشماخراب بودكه آنجاگذاشتین ؟گفت نه گفتم پس باچی آمدین گفت  بااین موتورخودم گفتم این كه موتورمااست خوب دقت كردگفت ببخشیدمتوجه نشدم خیلی ازكسانی كه آنجابودنداین موضوع راطبیعی وازسادگی اودانستندولی من خیلی چیزها ازاوفهمیدم چراكه روح اودرجای دیگری سیرمی كردمسائل(سرگرمیهای مادی) دنیایی گنجایش روحهای بزرك راندارد.او سنی كمتراز40 سال داشت واز ابتدای انقلاب مردم روستا او را بعنوان شورا انتخاب كرده بودند و جهت داوری بین مردم از وجود او استفاده می كردند ، او همسایه ما بود و صدای تلاوت قرآن او شب یا روز نداشت(بارهااین جمله راتكرارمی كردیم كه مگراین مردكاروزندگی ندارد) خلاصه با شناختی كه از او بدست آورده بودم تصمیم گرفتم این دفعه با او به منطقه اعزام شوم این بود كه در زمستان سال 64  با كاروان بزرگ كربلا به جبهه اعزام وابتدا به اهواز ( پنج طبقه ها ) رسیدیم هنگام سازماندهی هر یك از همشهریان نظر می دادند كه به كدام واحدها برویم در این میان حسینائی كه از همه ما بزرگتر بود نظرش این بود كه من چون برای جنگ آمده ام باید به گردانها بروم من وچندنفربا او همراه شدیم زمانی كه برای آرپی چی زنی پیشنهاد دادند ایشان اولین نفری بود كه حركت كرد ومن هم بعنوان كمك او اعلام آمادگی كردم ودر گردان كوثر سازماندهی شدیم و مدتی در رحمانیه اهواز و بعد در جنگل حمیدیه مشغول آموزش نظامی بودیم پس از سپری كردن آموزشهای لازم نظامی و قبل از شروع عملیات وا لفجر 8 غیر مترقبه ما را به مرخصی شهرستان آوردند پس از حدود 10 روز مرخصی در دی ماه سال 1364 قرار بود كلیه نیروها در یك روز معین خود را در مشهد معرفی و به منطقه اعزام شویم شهید حسینائی كه پسرش هم به جبهه رفته بود با سفارش خانواده (همسر و مادر و برادرش)تأكید بر این داشتند كه با توجه به مشكلات زندگی آنها به منطقه نیاید . روز آخر مرخصی از خانه بیرون آمدم تا بلیط مشهد بگیرم در داخل كوچه حسینائی را دیدم و گفتم با توجه به مشكلاتی كه در این زمستان خانواده شما دارند و فرزند شما هم به جبهه رفته است اگر اجازه می دهید تا برای شما بلیط مشهد نگیرم در جواب من با قاطعیت تمام آیه 13 سوره آل عمران.......... را تلاوت كرد و من هم با شوخی به او گفتم چرا برای من می گویی برای افرادپشت دیوار كه در آفتاب زمستانی صف كشیده بودند بگو ، او گفت این آیه برای ما آمده است نه برای آنها ، این بود كه با جدیت اعلام آمادگی كرد و به موقع به مشهدوبانیروهاهمراه شدیم ودر محل استقرار گردان ، (جنگل حمیدیه) حاضر شدیم چند روزی به آموزشهای نظامی مشغول بودیم . شب آخر كه قرار بود از آنجا برویم در مسجد گردان دعای توسل بود آن شب حال و هوای دیگری بود كه هیچ گاه از یادم نمی رود و بعد از مراسم درتوی چادرباروشنایی فانوس بطورغیرمعمول شهیدحسینایی باهمه خداحافظی كردوبعداعلام كردند كه به چادرها بروید و آماده شوید و هر كس وصیت نامه خود را بنویسد . به درون خیمه ها آمده و هر كس قلم و كاغذی در دست داشت و برای خود می نوشت ، در این حین به  حسینائی نگاه كردم دیدم قرآن را باز كرده و از روی آن می نویسد ، از ایشان پرسیدم چه كار می كنید ؟ وصیتنامه باید فارسی باشد تا دیگران بتوانند بخوانند . در جواب گفت از روی قرآن می نویسم خودشان معنی كنند . وقتی به نوشته های ایشان نگاه كردم آیات 41 تا 45 سوره نساء (وعبدالله ............................................................. هؤلاء شهدا) بود كه به دلم نقش بست و پس از برگشت از جبهه روی قرآن خانه علامت زدم و چون عملیات والفجر 8  نزدیك می شد ما را جهت آشنایی با عملیات در آب ، به حورالعظیم بردند . آنجا در میان نیزا رها و استتا ر از دید دشمن آموزش قایق سواری می دیدیم و علارقم همه فعالیتهایی كه قبل از عملیات لازم بود در نشستهای جمعی بعد ا ز نما ز صبح ما را تشویق به ادامه تحصیل می كردند ولی به دلیل نبود مكانی مناسب فردی كه ما را تشویق می كرد روی كانكسها و درون نی زارها كلاس درس را شروع كرد مدرسه ای كه اول با 5 نفر(دونفرماباحسینایی) شروع و خلاصه 4 روز بیشتر طول نكشید صحبتهای او به ما انگیزه یادگیری علمی و معنوی می داد و بیش از اندازه ما را تشویق می كرد و می گفت شما الان مشغول مبارزه با دشمن خارجی هستید و از تحصیلات غافلید و افرادی ا لان در حال تحصیلات علمی هستند و فردا پستهای اداری را گرفته و بر مردم حكومت می كنند من در جواب او گفتم ما سا لهاست كه ترك تحصیل كرده ایم از اینجا هم كه برویم دوباره دنبال كارهای خود می رویم پس درس خواندن برای ما چه لزومی دارد ؟ایشان با یك نگاه پر معنا لحظه ای سكوت كرد و بعد گفت هم شما كه می گویی یك روزی در اداره جات استخدام می شوی و متوجه خواهی شد كه من چه گفتم ، من هم با بی خیا لی ترتیب اثری ندادم ، خلاصه چند روزی ادامه یافت تا اینكه جهت شروع عملیات ما را به سمت خرمشهر بردند . عملیات والفجر 8 در صبحگاه 22 بهمن (سال64)سالگرد پیروزی انقلاب درمنطقه شلمچه جزایر بووارین و ماهی و .... شروع شد تعدادزیادی ازجمله حسینائی و مربی كه ما را تشویق به ادامه درس می كردند شهید شدند

واقعه شهادت:

 ساعت 5 بعدازظهر روز 22 بهمن 1364 بوددر جزیره بووارین پدافند بودیم كه عراقیها بطور مداوم وبااجبارفرمانده خود وارد عمل می شدند وشكست می خوردند ما روی خاكریز بر آنها مسلط بودیم و تك عراقیها را كاملاً زیر نظر داشتیم در آن لحظه كه شهید حسینائی و فرمانده  دسته مااز این وضعیت نگران بودند ، گفتند این دفعه كه عراقیها آمدند ما می رویم جلو و آنها را اسیر می كنیم مامنتظر ماندیم تا آنها از توی كانال جلوتر بروند و خبری بیاورند كه ناگاه فرمانده دسته ما(آقای برادران) صدا زد حسینائی را زدند همه ما آتش را شروع كردیم و عراقیها فرار كردند و حسینائی كه یك تیر مستقیم دشمن به قلب او اثابت كرده بود به شهادت رسید هنوز صدای او در وجودم طنین انداز است كه به زبان عربی از عراقیها تقاضای تسلیم شدن میكرد.كنارسنگرماكانا لی بودكه ازعراقیهاگرفته بودیم ودوطرف آن كانال مهمات چیده بودجنازه شهیدحسینایی را آوردیم داخل كانال كنارسنگرمان گذاشتیم شب تابه صبح باشدت زدوخوردادامه داشت كه گاهی عراقیهاجلو می آمدندوگاهی نیروهای جدیدماواردعمل می شدندولی هیچ گونه فتح ویاشكستی بهمراه نداشت تااینكه طلوع صبح فرارسیدویك ماشین پاترول نودرتاریكی پرازمهمات توانسته بودازاروندعبوركندوواردجزیره بووارین شودوخودش رابه وسط جزیره پشت خاكریزمابرساندودرزیرباران آتش هریك ازبچه هاجعبه های مهمات رابه داخل كانال می بردنددراین حین فرمانده گروهان مابه من اشاره كردكه تامی توانیدجنازه شهدارا به ماشین برسانیدوگرنه تاساعاتی دیگراینجابه دست دشمن خواهدافتاد این بودكه هرچه التماس می كردم كسی نبودكه كمك كندتاجنازه شهیدحسینایی راببریم خلاصه یكی ازبرادران كه مسئول تسلیحات گردان مابودكمك كردووقتی جنازه راازكانال بیرون آوردیم امیدی كه خودرابه ماشین برسانیم نداشتیم وقدم بقدم خمپاره ها می آمدكه حی می خوابیدیم. حی بلندمی شدیم وبازاسرارمی كردم تااینكه دوباره بلندكنیم همین كه به ماشین رسیدیم ودرحین گذاشتن جنازه  یك آرپی جی آمدوبه سقف ماشین اثابت كردودرب سمت راننده راكندوراننده خودش را پشت فرمان انداخت ودرحا لی كه درب ماشین ول بودگازماشین راگرفت وپشت سراوخمپاره هایكی پس ازدیگری فرودمی آمدواوباشدت ازجزیره خارج شدكه پس ازساعتی ازنیروهای تازه رسیده سراق ماشین راگرفتیم كه گفتند آن ماشینی نویی كه درب نداشته درقرارگاه تاكتیكی بوده است ومن مطمئن شدم كه جنازه شهیدحسینایی به پشت خط رسیده است آن روزحدودساعت 9صبح نیروهاازآن جزیره عقب نشینی كردندودوباره عراقیهابه سنگرهاوكانال خودشان بازگشتندوماتا3شب بعددراین طرف اروند  مستقربودیم وبعدهم ماراجهت ترخیص به اهوازآوردند ولی گفتندعملیات والفجر8درطرف فاوعراق پیشرفت خوبی داشته است وجهت پدافندنیازبه نیروی جدیداست  و بنده كه باتوجه به شهیدشدن حسینایی وبرگشت به شهرستان بدون اواصلاً تمایلی به برگشت به خانه نداشتم با نیروهای اعزامی رسیده از شهرستان به منطقه فاو رفتیم و حدود 20 روز در آنجا در گردان فتح (به فرماندهی شهیدصادقی )پدافند بودیم و پس ازبرگشت به اهوازازتلفنخانه پنج طبقه هاشماره سپاه شهرستان را دادم همینكه شروع به  صحبت كردم باورشان نمی شدكه خودم باشم (چون به دلیل نیامدن باهمراهان شایعه زیادی سرزبانهاافتاده  بودمثلاگفته بودنداوشهیدیامفقودشده وگرنه می آمد) خلاصه قول دادم فردای آن روزدرساعت مشخصی خانواده با زینبیه اهوا ز(كه در آنزمان خیلی معروف بود)تماس بگیرندتاصحبت كنیم روزبعدكه آمدم زینبیه تعطیل بودوچندنفری داشتندنظافت می كردندپشت درایستادم هرچه اسراركردم نگذاشتندبه داخل بروم تااینكه تلفن آنجایكسره زنگ می خورد وكسی جواب نمی دادا لتماس كردم كه گوشی رابردارندتلفن به من كاردارد خلاصه كسی گوشی رابرداشت وصدا زدمگرتو(فلانی هستی ؟) گفتم بله دررابازكردومن به داخل رفتم تاصحبت كنم همین كه بابرادرم شروع به صحبت كردیم گریه كنان می گفت واقعا توخودت هستی چون شایعه كرده بودندكه خودش نبوده كه تلفن كرده .

درك آن ایام می بایست درآن ایام كرد

                                                    یاكه اخلاص درون رامیبایدازنوزنده كرد

.: Weblog Themes By M a h S k i n:.